بخش ۳۶ - حکایت بایزید علیه الرحمة امیر حسینی هروی
امیر حسینی هروی / کنز الرموز / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
رهروی ناگه به نزد بایزید
چون بر آمد خانه را دربسته دید
حلقه بر در زد که مرغ دام کو؟
رهبر عالم شه بسطام کو؟
بایزیدش گفت کای روشنروان
سالها شد تا ازو جویم نشان
در همه عمر آرزوی او مراست
بایزید اندر همه عالم کجاست
من بسی جستم ز پیدا و نهفت
کس نشان بایزیدم را نگفت
پاکبازان ره چنین پیمودهاند
تا دمی بیخود ز خود آسودهاند
گر بدو پیوندی از خود درگذر
بینشان شو تا نشان یابی مگر
با تو گویم در رهش چون آمدی
همچو مار از پوست بیرون آمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، رهروی ناگهان به درب خانه بایزید میرسد و متوجه میشود که در بسته است. او حلقه بر در میزند و دنبال بایزید، پیشوای عالم، میگردد. بایزید به او میگوید که سالهاست در جستجوی اوست و آرزویش دیدهاش را نمییابد. رهرو که بیقراری میکند، متوجه میشود که برای رسیدن به حقیقت، باید از خود بیخود شود و از تعلقات دنیوی بگذرد. بایزید او را تشویق میکند که برای یافتن بایزید واقعی، باید از قید و بندهای خود رها شود.