بخش ۱۱ - جلوهٔ سروش اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / جاویدنامه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
مرد عارف گفتگو را در ببست
مست خود گردید و از عالم گسست
ذوق و شوق او را ز دست او ربود
در وجود آمد ز نیرنگ شهود
با حضورش ذره ها مانند طور
بی حضور او نه نور و نی ظهور
نازنینی در طلسم آن شبی
آن شبی بی کوکبی را کوکبی
سنبلستان دو زلفش تا کمر
تاب گیر از طلعتش کوه و کمر
غرق اندر جلوهٔ مستانه ئی
خوش سرود آن مست بی پیمانه ئی
پیش او گردنده فانوس خیال
ذوفنون مثل سپهر دیر سال
اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگ
شکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ
من به رومی گفتم ای دانای راز
بر رفیق کم نظر بگشای راز
گفت «این پیکر چو سیم تابناک
زاد در اندیشهٔ یزدان پاک
باز بیتابانه از ذوق نمود
در شبستان وجود امید فرود
همچو ما آواره و غربت نصیب
تو غریبی ، من غریبم ، او غریب
شأن او جبریلی و نامش سروش
می برد از هوش و می آرد بهوش
غنچهٔ ما را گشود از شبنمش
مرده آتش ، زنده از سوز دمش
زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوست
چاکها در پردهٔ محمل ازوست
دیده ام در نغمهٔ او عالمی
آتشی گیر از نوای او دمی»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مرد عارف در حال گفتگو به حالت معنوی خاصی میرسد و از دنیای مادی جدا میشود. شور و شوق او از دست میرود و در تجربه شهود قرار میگیرد. حضور او مانند نوری است که همه چیز را روشن میکند، و بدون او هیچ نوری وجود ندارد. آن شب، گویی ستارهای در آسمان نیست و زیبایی او در اطرافش میتابد. عارف در این حال به رفیقش میگوید که راز وجود و کائنات را درک کند، و رفیق با دقت متوجه میشود که این پیکر زیبا از ذات الهی منشأ گرفته است. او در این دنیا غریب است و همه در جستجوی حقیقت و معنا هستند. شخصیتی که او به تصویر میکشد، مانند جبریلی است که آگاهی و الهام را به دیگران میبخشد و بر قلبها تاثیر میگذارد. در نهایت، شاعر از نغمه او الهام گرفته و عواطفش را با زبانی زیبا و موزون به تصویر میکشد.