بخش ۱۹۷ - حکمت فرنگ اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم که در پارس مرد گزین
ادا فهم رمز آشنا نکته بین
بسی سختی از جان کنی دید و مرد
بر آشفت و جان شکوه لبریز برد
به نالش در آمد به یزدان پاک
که دارم دلی از اجل چاک چاک
کمالی ندارد به این یک فنی
نداند فن تازهٔ جان کنی
برد جان و ناپخته در کار مرگ
جهان نو شد و او همان کهنه برگ
فرنگ آفریند هنرها شگرف
بر انگیزد از قطره ئی بحر ژرف
کشد گرد اندیشه پرگار مرگ
همه حکمت او پرستار مرگ
رود چون نهنگ آبدوزش به یم
ز طیارهٔ او هوا خورده بم
نبینی که چشم جهان بین هور
همی گردد از غاز او روز کور
تفنگش به کشتن چنان تیز دست
که افرشتهٔ مرگ را دم گسست
فرست این کهن ابله را در فرنگ
که گیرد فن کشتن بی درنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شخصی در پارس اشاره میکند که با سختیهای زندگی روبرو شده و از همه اتکای خود به خداوند را جستجو میکند. او از درد و مشکلات زندگی شکایت دارد و به کمالات علمی و هنری اشاره میکند که نتوانستهاند او را از مرگ نجات دهند. شاعر به انتقاد از پیشرفتهای علمی و هنری میپردازد و میگوید که این پیشرفتها در نهایت به مرگ نزدیکتر میشود. او مرگ را به صورت یک حقیقت ناگزیری میبیند که حتی با ابزارها و فنون نوین هم نمیتوان از آن فرار کرد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که از فنون جدید در دنیا بهره گیرد تا وسعت بیشتری به زندگی بدهد، اما همچنان به قدرت مرگ و ناچیزی انسان در برابر آن اشاره میکند.