بخش ۲۱۶ - بهار تا به گلستان کشید بزم سرود اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود
گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما
که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود
به علم غره مشو کار می کشی دگر است
فقیه شهر گریبان و آستین آلود
بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست
نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود
نظر بخویش فروبسته را نشان این است
دگر سخن نسراید ز غایب و موجود
شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی
به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود
چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات
چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود
به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور
بنای بتکده افکند در دل محمود
بخاک هند نوای حیات بی اثر است
که مرده زنده نگردد ز نغمه داود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف بهار و تجلی زیباییها و جلوههای زندگی میپردازد. شاعر به قدرت و زیبایی گلها و بلبلها اشاره کرده و میگوید که این زیباییها ذاتاً از ابتدا بودهاند و هنوز هم در خیال و وجود ما ادامه دارند. شاعر همچنین در مورد وضعیت اجتماعی و فقهی جامعه نگران است و به این نکته اشاره میکند که نگاه ما نقش مهمی در زیبایی و رنگ و رو دارد. در ادامه، به اهمیت عشق و احساس در زندگی پرداخته میشود و اشارهای به تأثیرات عمیق آنها دارد. همچنین، پیرامون کارها و خلقوخوهای انسانی صحبت میکند و یادآور میشود که برخی از جانها هرگز به زندگی برنمیگردند، حتی با وجود نغمههای زیبا. در نهایت، شاعر به وضعیت جهان و بیاثری برخی از تجارب در برابر زندگی اشاره میکند.