بخش ۲۱۹ - مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است
که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی
حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است
نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم
شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است
ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست
جهان او دگر است و جهان من دگر است
مثال لاله فتادم بگوشهٔ چمنی
مرا ز تیر نگاهی نشانه بر جگر است
به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی است
سفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است
هزار انجمن آراستند و بر چیدند
درین سراچه که روشن ز مشعل قمر است
ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیز
که فرصت تو بقدر تبسم شرر است
اگر نه بوالهوسی با تو نکته ئی گویم
که عشق پخته تر از ناله های بی اثر است
نوای من به عجم آتش کهن افروخت
عرب ز نغمهٔ شوقم هنوز بی خبر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دغدغهها و احساسات عمیق خود سخن میگوید. او از دیدهی بینا شکایت دارد و نگران حجابهای موجود در برابر زیباییهاست. شاعر از نورانیها میخواهد پیامی از او برسانند و از خود او نیز میخواهد که از غبار خود دوری کند. او در فضایی شاد و پر از نوا، دچار سوزش دل است و میگوید که دنیاهای او و دیگران متفاوت است. شاعر شبیه لالهای است که در گوشهای از چمن افتاده و به تیر نگاهها دچار آسیب شده است. او به زندگی و تلاش برای رسیدن به مقصد اشاره میکند و با این حال، از عشق و احساسات خالص میگوید که عمیقتر از نالههای بیاثر هستند. شاعر در نهایت به منبعی از عشق و شور و شوق اشاره دارد که او را از دیگران متمایز میکند، در حالی که دیگران از این نغمههای عمیق و سوزان بیخبرند. در کل، شعر بیانگر احساس تنهایی، عشق، و جستجوی حقیقت در جهانی پراز حجابها و موانع است.