نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۲۲ - به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائی

دل شاه لرزه گیرد ز گدای بی نیازی

ز مقام من چه پرسی به طلسم دل اسیرم

نه نشیب من نشیبی نه فراز من فرازی

ره عاقلی رها کن که به او توان رسیدن

به دل نیازمندی به نگاه پاکبازی

به ره تو ناتمامم ز تغافل تو خامم

من و جان نیم سوزی تو و چشم نیم بازی

ره دیر تختهٔ گل ز جبین سجده ریزم

که نیاز من نگنجد به دو رکعت نمازی

ز ستیز آشنایان چه نیاز و ناز خیزد

دلکی بهانه سوزی نگهی بهانه سازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حال و کاستی‌های خود اشاره می‌کند و از احساسات عمیقش در برابر درد و رنج دنیا سخن می‌گوید. او از غم و دلگدازی ناشی از زندگی می‌گوید و به ناز و نازک دلی اشاره می‌کند که در مقابل مشکلات و دردهای دیگران چندان ارزشی ندارد. شاعر به نیاز و نیازی که در دل دارد، و به تلاش‌های ناکامش در جلب توجه و محبت دیگران اشاره می‌کند. همچنین، او از اندوه ناشی از جدایی و فاصله بین خود و معشوقه‌اش می‌گوید و به ناامیدی‌اش از برآورده شدن نیازهای عاطفی اشاره می‌کند. در پایان، او با توصیف ناتوانی خود در بیان احساسات و نیازها، به یأس و ناامیدی از ارتباط با دنیای اطرافش می‌پردازد.