بخش ۲۲۳ - بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است
چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است
حنا ز خون دل نو بهار می بندد
عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است
نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزی
به معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است
به چشم عشق نگر تا سراغ او گیری
جهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است
ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کن
که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
بلند تر ز سپهر است منزل من و تو
براه قافله خورشید میل فرسنگ است
ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیش
شدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است
تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیرد
وگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر به زیباییهای بهار و حال و هوای آن میپردازد. او از ساقی دعوت میکند تا جمال گلچهرهاش را نشان دهد و به زیبایی چمن که در اثر باد بهار شکوفا شده، اشاره میکند. شاعر به حنا که از خون دل نو بهار میبندد و عروس لاله که تشنه رنگ است، میپردازد و به عشق و زیبایی تأکید میکند. او در ادامه میگوید که عشق درس عمل است و جوهر عقل و فرهنگ را تشکیل میدهد. شاعر به جایگاه بلند عشق اشاره میکند و از قطرهای میخواهد که از خود بگذرد تا به دریا برسد. او به اهمیت شناخت خود میپردازد و میگوید اگر کسی قدر خود را نداند، ممکن است از ارزشهای وجودیاش بیخبر باشد. در نهایت، شاعر به تضاد در ارزشها و جایگاه شخصی میپردازد و این زیباییها و مفاهیم عمیق را با نگاهی شاعرانه بیان میکند.