بخش ۲۵۱ - جهان عشق نه میری نه سروری داند اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری
صنم پرستی و آداب کافری داند
هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا
نه هر که نان جوین خورد حیدری داند
بچشم اهل نظر از سکندر افزون است
گداگری که مآل سکندری داند
به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟
در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند
فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت
به حیرتم که همین شیشه را پری داند
چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی
جز اینکه پور خلیل است و آزری داند
یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر
ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند
بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش
اگرچه سر نتراشد قلندری داند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و جذابیتهای آن میپردازد و بیان میکند که عشق واقعی را تنها عدهای خاص درک میکنند. به طور کلی، شاعر میگوید که عشق و زیبایی فراتر از ظواهر است و شناخت عمیقتری میطلبد. آدمها ممکن است در جلوههای ظاهری و اعمال اجتماعی، به تعبیر خود، به عشق و حقیقت نزدیک شوند، اما در واقع تنها کسانی که حکمت و بینش دارند، میتوانند عشق واقعی و ارزشهای آن را بشناسند. شاعر به تمایز میان افراد و شرایط مختلف اشاره میکند و تأکید میکند که درک واقعی عشق و معنای زندگی به سادگی ممکن نیست.