بخش ۲۵۲ - خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست
بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست
گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ
تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست
پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است
ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست
دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز
نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست
نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبی
از کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست
دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولی
آنچنان کرد که شایسته زنارش نیست
عشق در صحبت میخانه به گفتار آید
زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد رابطه میان خواجه و بنده میپردازد و نشان میدهد که چگونه بندهای وجود ندارد که خواجهای او را نخواهد و برعکس. شاعر به صورت ضمنی به این نکته اشاره میکند که برخی معانی عمیق و روحانی در کلام واعظان وجود دارد، اما این معانی در واقعیت زندگی کاربردی ندارند. همچنین، شاعر به کنایه به عرفان و حقیقتهای معنوی میپردازد و میگوید که از زرق و برق ظاهری و گفتارهای توخالی باید پرهیز کرد. عشق و معنویت در فضای میخانه و دور از قواعد خشک مذهبی ظهور مییابند، زیرا در معابد و مکانهای رسمی، از راز و حقیقت خبری نیست. در نهایت، شاعر به تحذیر مخاطب در دام وسوسههای ظاهری میپردازد و بر اهمیت عشق واقعی و درونی تأکید میکند.