نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۵۸ - اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

گدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست

بخواب رفته جوانان و مرده دل پیران

نصیب سینهٔ کس آه صبحگاهی نیست

به این بهانه بدشت طلب ز پا منشین

که در زمانهٔ ما آشنای راهی نیست

ز وقت خویش چه غافل نشسته ئی دریاب

زمانه ئی که حسابش ز سال و ماهی نیست

درین رباط کهن چشم عافیت داری

ترا به کشمکش زندگی نگاهی نیست

گناه ما چه نویسند کاتبان عمل

نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست

بیا که دامن اقبال را بدست آریم

که او ز خرقه فروشان خانقاهی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف و نقد وضعیت اجتماعی و روحی انسان‌ها می‌پردازد. شاعر به زیبایی‌ها و مقام‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که گدای کوی معشوق، از پادشاهی نیز ارزشمندتر است. او به خواب رفتن جوانان و ناتوانی پیران اشاره می‌کند و می‌گوید که در دنیای امروز، آشنایی با مسیر درست و هدفی وجود ندارد. شاعر از غفلت مردم از زمان و فرصت‌ها ابراز نگرانی می‌کند و تأکید دارد که در این زندگی برزخی، تنها نگاه معشوق را داریم و جز آن هیچ نصیبی از دنیا نداریم. در نهایت، شاعر دعوت می‌کند تا دامن اقبال را به دست آوریم، زیرا زندگی روحانی و خانقاهی سرنوشت‌ساز نیست.