نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۵۹ - شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز

قیس را لیلی همی نامند در صحرای من

بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام

سجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من

تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه ده

باز بنگر در جهان هنگامهٔ الای من

گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار

دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من

از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیب

جلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من

با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار

یا رسول الله او پنهان و تو پیدای من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از شوق و عشق عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد که عشقش چقدر بی‌پرواتر از هر شعله‌ای است و از حکمت خود چیزی نمی‌آموزد. شاعر پس از بیان احساسات عمیقش، به ارتباط خود با قیس و لیلی اشاره می‌کند و می‌گوید که شوقش به اندازه‌ای زیاد است که به مرتبه‌ای از حال و نیاز می‌رسد. او همچنین از سفرش به هند برای ورود به دنیای عشق صحبت می‌کند و به سجده‌ای که در عشق ورزیده است، اشاره می‌کند. در ادامه، اشاره می‌کند که با خدا در پرده سخن می‌گوید و معشوقش را به روشنی می‌بیند و از او می‌خواهد که در این عشق، جلوه‌ای از وجود خود را نمایان کند.