بخش ۲۸۰ - خرابات فرنگ اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی
صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود
این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میش
آنچه مذموم شمارند ، نماید محمود
نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیم
چشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود
خوب ، زشت است اگر پنجهٔ گیرات شکست
زشت ، خوب است اگر تاب و توان تو فزود
تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیات
هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود
دعوی صدق و صفا پردهٔ ناموس ریاست
پیر ما گفت مس از سیم بباید اندود
فاش گفتم بتو اسرار نهانخانهٔ زیست
به کسی باز مگو تا که بیابی مقصود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تماشای خرابات فرنگ میرود و از لذتهای آنجا و صحبتهای رندانهای که میشنود، شگفتزده میشود. او به مقایسه این مکان با کلیسا میپردازد و میگوید که در اینجا حقایق و حالاتی از زندگی به تصویر کشیده میشود که در جاهای دیگر، مثلاً در دین و مذهب، به شدت مورد انتقاد قرار میگیرد. شاعر بیان میکند که نیک و بد باید با معیارهای جدیدی سنجیده شوند و هر کس که در جستجوی حقیقت و صداقت باشد، نمیتواند در دام ریا گرفتار شود. در نهایت، او اسرار زندگی را به دیگری فاش میکند، اما تأکید میکند که باید آن را مخفی نگه دارد تا به هدف خود برسد.