نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ - مادر ایرج میرزا

ایرج میرزا / قطعه‌ها / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا بپا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به محبت و آموزش‌های مادرش اشاره می‌کند. او می‌گوید که مادرش از زمانی که به دنیا آمد، به او شیوه‌های زندگی را آموخت؛ از گرفتن پستان شیر گرفته تا نشستن، خوابیدن و راه رفتن. مادر با کلمات و لبخندهایش به او زبان و شادی را یاد داد. در نهایت، شاعر می‌گوید که وجود او از وجود مادرش ناشی می‌شود و تا زمانی که هست، او را دوست خواهد داشت.