نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ - کودک دورۀ طلایی ایرج میرزا

ایرج میرزا / قطعه‌ها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بچه هایِ زمانه رند شدند

بی ثمر دان تو ژاژخایی را

کودکانِ زمان ما نکنند

جز برایِ زر آشنایی را

یا برو زَر بده که سر بنهند

یا برو دِل بِنه جُدایی را

در نَظَرْشانْ بهایِ جامی نیست

دفترِ جامی و بَهایی را

نشِناسند جز بَرایِ طلا

شیخی و صوفی و بَهایی را

به شَمیزی نمی کنند حِساب

شِعْرِ خاقانی و سَنایی را

یاوه دانند و سُخْره پندارند

مهربانی و آشنایی را

نَبُوَد در مِزاجِشان اثری

عَرْضِ اِفْلاس و بی نَوایی را

نتوانی فَریفْتْ جز به طلا

کودکِ دورۀ طلایی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به انتقاد از وضعیت اخلاقی و اجتماعی کودکان زمانه خود می‌پردازد. او می‌گوید که این نسل نه به معنای واقعی مهربانی و دوستی اهمیت می‌دهد و نه به ارزش‌های روحانی و فرهنگی توجهی دارد. برای آن‌ها، تنها طلا و ثروت اهمیت دارد و به‌جز دارایی‌های مادی، هیچ چیزی را نمی‌شناسند. شاعر ضمن اشاره به بی‌احساسی و سطحی‌نگری این نسل، معتقد است که برای جلب توجه و محبت آن‌ها، تنها می‌توان به طلا و ثروت متوسل شد. به طور کلی، او نگران از دست رفتن ارزش‌های انسانی و فرهنگی در این نسل است.