شمارهٔ ۱۰۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن قد چون نارون بنگر که از بستان ماست
وآن گل سیراب بنگر کز سرابستان ماست
نغمهٔ بلبل شنو در بوستان بر روی گل
وآن فغان و ناله و آشوب کز دستان ماست
گفت سروی ناز دیدم در کنار جویبار
گفتم آب دیدهٔ ما خورد و از بستان ماست
گفتم آخر دیده بگشا تا ببینی حال ما
کز دو لعل آب دارت آتشی در جان ماست
از دو زلف کافرت دیوانه شد سلطان دل
در میان هر دو اکنون عقل سرگردان ماست
هر فراقی را وصالی هست و هر غم شادیی
آنچه پیدا نیست حالش هجر بی پایان ماست
درد هر کس را دوایی هست و جورش آخری
آنکه پایانش نباشد درد بی درمان ماست
گر ندارد مهربانی آن دل ای دل عیب نیست
سرکشی و بی وفایی عادت جانان ماست
گفتم ای جان جهان بر ما نظر فرمای گفت
با جهان کی انس گیرم کاو نه در فرمان ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و احساسات عاشقانه میپردازد. شاعر به نمادهای طبیعی مانند نارون و گل اشاره میکند و لحظات خوشی همچون نغمهی بلبل را در بوستان تصویر میکند. او از دلی که در عشق بیمار شده، سخن میگوید و به درد جدایی و حسرتی که در دل دارد، اشاره دارد. شاعر همچنین به وفاداری و بیوفایی معشوق میپردازد و به تضاد بین عشق و درد میپردازد، به گونهای که هر جدایی در نهایت به وصالی منتهی میشود، اما در مورد عشق او، دردش بیپایان است. در نهایت، شاعر از معشوق درخواست میکند که به او نگاهی کند، زیرا او نمیتواند با دنیا انس بگیرد.