شمارهٔ ۱۰۱۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عمریست تا من از جان حیران آن جمالم
بگرفت بی رخ او از جان خود ملالم
دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپوی
در بحر غم گرفتار در جستن وصالم
کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش روی
کاندر هوای وصلش مرغی شکسته بالم
در کارگاه وصلش نقشی نبست هرگز
استاد عشق زان رو بی نقش او خیالم
خون دلم بخوردی از چشم مست و آنگه
خون دل جهانی گویی بود حلالم
تا روی همچو ماهش از دیده رفت گویی
بر یاد ابروانش پیوسته چون هلالم
حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانست
نه صبر هست و نه دل اینست بی تو حالم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطفی عمیق و درد عاشقانه میپردازد. شاعر از دلتنگی و حیرت خود در غیاب معشوقش صحبت میکند. او از غم و اندوه ناشی از جدایی رنج میبرد و مایل است که هر چه زودتر معشوقش را ببیند. عشق و وصال در این شعر به عنوان موضوعی کلیدی مطرح شده و شاعر توصیف میکند که چگونه فقدان معشوق بر زندگی و دلش تأثیر گذاشته است. او احساس میکند که در جستجوی وصال، در دریای غم غرق شده و دلش به شدت آشفته است. در پایان، شاعر از حال خود میپرسد و به نبود صبر و آرامش در زندگیاش اشاره میکند.