نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا هست به عشق تو توانم

تا هست مرا رمق ز جانم

دست از غم تو چگونه دارم

ای مونس و راحت روانم

جانست مرا رخت خدا را

صبر از تو بگو که چون توانم

از درد شب فراق باری

چون چشم خوش تو ناتوانم

زین بیش به هجر خود نگارا

از دیده مدار خون روانم

در حسرت سرو قامت تو

چون آب روان به سر دوانم

از درد فراق آن پری‌رخ

هر شب به فلک رسد فغانم

ای یاد تو مونس دل و جان

ای نام خوش تو بر زبانم

گر عهد شکسته‌ای و پیمان

در عهد غم تو من همانم

بسیار ستم مکن وگرنی

زاری به فلک ز غم رسانم

هر جور و جفا که بر من آید

من ره به دری دگر ندانم

بنواز مرا به وصل جانا

جز لطف تو کیست در جهانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر ابراز عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق را می‌کند. او خود را بی‌تاب و ناتوان از دوری می‌بیند و از درد فراق شکایت می‌کند. شاعر می‌گوید که بدون عشق معشوق، زندگی را بی‌معنی می‌داند و حتی در شرایط سخت و با وجود وعده‌های شکسته، همچنان به عشق او وفادار است. در نهایت، او از محبوبش می‌خواهد که به او محبت کند و در غیر این صورت، زاری‌اش را به آسمان خواهد فرستاد. این شعر نشان‌دهنده‌ی شدت احساسات و عواطف عاشقانه‌ی شاعر است.