نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

من تو را یار خویش می‌دانم

همچو مرهم به ریش می‌دانم

چون نداری عنایتی سوی ما

این هم از بخت خویش می‌دانم

بی رخت گل ز خار نشناسم

بی لبت نوش نیش می‌دانم

از جفا کم نمی‌کنی چه کنم

من وفا از تو بیش می‌دانم

گرچه بیگانگی کنی با ما

من تو را به ز خویش می‌دانم

هرچه دشمن مرا ز پس گوید

فعل او را ز پیش می‌دانم

مذهب عشق ما دگر چیزست

من جهان را ز کیش می‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و ارتباط خود با محبوبش اشاره می‌کند و او را یار و مرهم زندگی‌اش می‌داند. با وجود کم‌محلی محبوب، شاعر این رفتار را به شانس خود نسبت می‌دهد. او اعلام می‌کند که بدون وجود محبوب، زندگی‌اش تلخ و بی‌معناست و حتی اگر محبوب به او جفا کند، او همچنان وفادار خواهد بود. شاعر همچنین تأکید می‌کند که با وجود بیگانگی، محبوبش را به خود نزدیک‌تر از هر کس دیگری می‌داند و نظرات دشمنان را نادیده می‌گیرد. در پایان، او به مذهب و فلسفه عشق اشاره می‌کند و عشق را چیزی متفاوت و خاص می‌داند.