شمارهٔ ۱۰۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست
لعل لبان دلکش او آشنای ماست
سروی چو قامت تو ندیدم به راستی
بالا نگویمش صنما کان بلای ماست
گفتم بنه به دیده قدش تا ببوسمش
گفتا سراب چشم تو باری نه جای ماست
گفتم به وصل گیر شبی دست ما و گفت
سرها ز دست رفته به جایی که پای ماست
عمریست ما چو خاک به کویت نشستهایم
روزی نگفتهای که جهانی گدای ماست
گفتم ز دست رفت سرم سرکشی مکن
وصلت اگر به دست فتد خون بهای ماست
گم کردهام به کوی تو بیچاره دل ولی
بوی دو زلف دلکش تو رهنمای ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او به روشنی بیان میکند که درد عشقش تنها با خبر از محبوبش تسکین مییابد. او ویژگیهای زیبایی محبوبش را توصیف کرده و به بالای قامت او اشاره میکند. شاعر با استفاده از استعارههای جالب، به احساسات عمیق خود در مورد محبوب و فاصلهای که بینشان است، اشاره میکند. در نهایت، او احساس گمکردگی و دلتنگیاش را به خاطر دوری از محبوب بیان کرده و به قدرت عشق و زیباییهای محبوبش تأکید میکند.