نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شدم به طرف گلستان که تا گلی چینم

ز سرو قامت دلدار درد برچینم

دلم ببرد و به رخسار خویش پُر چین کرد

نهاد سلسله بر ما ز زلف پُر چینم

به گرد باغ بسی طوف می‌کنم باری

گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌چینم

حکایت بت چینی همی‌ شنیدم گوش

نظر ز دیده بیفتاد بر بت چینم

تو رخ به رخ نه و از شاه مات ایمن باش

که من به دولت وصل تو عرصه برچینم

به چین زلف جهانی تو کرده‌ای پُر چین

که از خطای دو چشمت همیشه پرچینم

همیشه خال رخ دوست در خیالم بود

که گر به دست دل افتد چو دانه برچینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به توصیف زیبایی‌ها و احساسات خود می‌پردازد. او به گلستان می‌رود تا گلی بچیند و از درد جدایی معشوقش بگوید. در میان گل‌ها، زیبایی معشوق را به یاد می‌آورد و به عشق و شوقی که نسبت به او دارد، اشاره می‌کند. شاعر از زلف و چهره معشوقش صحبت می‌کند و بیان می‌کند که شکوه و زیبایی او همچون پرچین است که دلش را اسیر کرده است. او همچنین می‌گوید که همواره تصویر خال رخ دوست در ذهنش دارد و اگر فرصتی دست دهد، آن را در آغوش خواهد فشرد. در کل، شعر بیانگر عشق و شوق عمیق شاعر به معشوقش است.