شمارهٔ ۱۰۶۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
با درد عشقت درمان نخواهم
با سور زلفت سامان نخواهم
فردوس اعلی گر میدهندم
باشد که من بی جانان نخواهم
با رنگ رویت گل خار باشد
با سرو قدّت بستان نخواهم
ای نور دیده بازآ کزین بیش
از روی خوبت حرمان نخواهم
روز فراقت شبها ندارد
شبهای وصلت پایان نخواهم
زین بیش جانا از درد هجران
من چشم خود را گریان نخواهم
در عهد وصلت ای نور دیده
جز جان شیرین قربان نخواهم
بر آتش هجر ای جان شیرین
مسکین دلم را بریان نخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که هیچ درمانی برای درد عشقش نخواهد، و حتی اگر به او بهشت نیز دهند، باز هم از آنچه میطلبد راضی نخواهد بود. او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که با وجود زیبایی او، دیگر چیزی نمیخواهد. حسرت بر جدایی و درد فراق او را آزار میدهد و شبهای پر از غم را تجربه میکند. او تأکید میکند که در سایه عشق و وصال، جز جان شیرین خود را فدای محبوبش نخواهد کرد و از آتش جدایی و رنجها هیچگاه دلش شاد نخواهد شد.