شمارهٔ ۱۰۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر است
غیر یاد غم آن دوست همه دردسر است
دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنم
نظری کن به دل خسته که جای نظر است
هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جای
شکر ایزد که بد و نیک جهان در گذر است
گرچه چون تیر مرا دور فکندی از پیش
همچنان قصّهٔ عشق تواَم ای جان ز بر است
رویِ مهروی نگه دار تو از چشم حسود
کاین همه فتنه و آشوب ز دور قمر است
هر که بنهاد دل خسته به کاشانهٔ دهر
عاقلش مینتوان گفت که بس بی بصر است
از جفاهای تو از دیده بباریدم اشک
تا به حدّی که به ما آب کنون تا کمر است
گر درآیی ز سر لطف به بیتالحزنم
به نثار قدمت جان جهان مختصر است
آنچه بر سر بگذشتم ز جهان تا گذرد
از که بینم که همه حکم قضا و قدر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و غم ناشی از جدایی میپردازد. شاعر میگوید هر کس که از معشوق خود بیخبر باشد، در واقع در غفلت است و تنها یاد معشوق است که درد و رنجش را کاهش میدهد. او از دل خستهاش شکایت میکند و به معشوق میگوید که حتی اگر دور از او باشد، عشقش هنوز در دلش جاری است. شاعر به زوال و گذر نیک و بد دنیا اشاره میکند و از اشکهایی میگوید که از جفاهای معشوق ریخته است. او امیدوار است که معشوق با نگاهی به دل او، تسکینی برای دردش باشد و به نوعی به تقدیر و سرنوشت خود نیز اشاره میکند که همه چیز در نهایت به اراده الهي است.