شمارهٔ ۱۰۷۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیگر هوای عشق تو در سر گرفتهایم
عشق رخ چو ماه تو از سر گرفتهایم
بر یاد آن دو چشم و لب لعل دلکشت
از بادهٔ خیال تو ساغر گرفتهایم
دایم خیال قدّ چو سرو روان تو
از سر برون نکرده و در بر گرفتهایم
در ظلمت فراق تو گم گشت دل ز من
وز بوی جعد زلف تو رهبر گرفتهایم
سیماب چون گهر ز دو چشمم چکد ولی
رخ را به روز هجر تو در زر گرفتهایم
تا پای طاقتست دوان در طلب شویم
تا دست هست دامن دلبر گرفتهایم
جان از برای دیدن جانان خوش است و ما
بیوصل تو دل از دو جهان برگرفتهایم
از چشمهٔ زلال وصالت نخورده جام
با آتش فراق تو خوش درگرفتهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و فراق معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که عشق و زیبایی معشوق را در سر دارد و یاد او دائماً در فکرش است. دلش برای دیدار محبوب تنگ شده و هر لحظه تصویر او را در ذهن دارد. در حسرت وصال، شاعر میسوزد و در یاد زلف معشوق گم شده است. او به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر خود اشاره میکند و با وجود دوری از محبوب، همچنان به طلب او ادامه میدهد. در نهایت، به این نتیجه میرسد که بدون وصال محبوب، از تمام عالم بینیاز است.