شمارهٔ ۱۰۸۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
از مادر دهر تا بزادیم
جان در سر مهر او نهادیم
تا دل به دو زلف یار بستیم
از دیده دو جوی خون گشادیم
از روی هوا چو مرغ زیرک
در دام بلای دل فتادیم
ای کاج ز مادر زمانه
در عشق بدین صفت نزادیم
هرچند غمم فرستی از هجر
با این همه در غم تو شادیم
چون چشم تو ار شبانه مستیم
مخمور لبت ز بامدادیم
در آتش هجر آب جوییم
بر خاک جهان بسان بادیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از عشق به معشوقش سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه از آغاز تولدش تا کنون، جانش را در محبت او گذاشته است. او به دل بستگی به زلف یار و غم و شادی ناشی از این عشق اشاره کرده و همچنین از درد دوری و هجران صحبت میکند. شاعر با به کار بردن تصاویری چون مرغ زیرک و کاج، عمق احساساتش را بیان میکند و در عین غم ناشی از هجر، شادی را هم در عشق میبیند. در نهایت، او به تلاطم احساسی در آتش هجر اشاره میکند و خود را شبیه به بادی میداند که در خاک جهان گم شده است.