شمارهٔ ۱۰۹۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
با سرو قد تو عشق بازیم
یارب برسد که ما نبازیم
گر حکم کنی به جانم ای جان
جان را چه محل که سر ببازیم
از شوق لبت چو آب حیوان
چون نقره به بوته درگدازیم
ما را ز غم تو نیست عاری
با عشق رخ تو سرفرازیم
در شدّت هجر جان بدادیم
ما چارهٔ وصل چون بسازیم
دل همچو کبوترست مسکین
مجروح ز چنگ شاهبازیم
صبر از دل ما ببرد عشقت
با هجر تو بیش از این نسازیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر به زیبایی و عشق اشاره شده است. شاعر از یار خود میخواهد که به کمکشان بیاید تا از عشق و هجران رهایی یابند. او بیان میکند که برای عشق آمادهاند جان خود را هم فدای آن کنند و غم و درد هجر را تحمل کردهاند، اما دیگر نمیتوانند بیشتر از این صبر کنند. دل شاعر شبیه کبوتر زخمدیدهای است که به شکارچی افتاده و عشق به یار او را به شدت آزار میدهد.