نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیم

زآتش مهر رخ دوست چو زر بگدازیم

شمع جمعی تو و پروانه بیچاره منم

با میان آی که تا در قدمت سر بازیم

همچو سروم ز در ای دوست به شادی بخرام

تا نثار قدمت ما سر و زر دربازیم

در جهانم هوس خاک سر کوی تو بود

در هوای شب وصلت صنما چون بازیم

در فراق رخت ای دوست چه پرسی حالم

با غم و غصّه و با خون جگر می‌سازیم

کس در این واقعه دست من مسکین نگرفت

غیر اشکم که در این واقعه‌ها دمسازیم

گفته بودند که تو بنده نوازی دانی

خود نگفتی که جهان را شبکی بنوازیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. او به غم و دوری از معشوقش اشاره کرده و می‌خواهد تا کی در این غم زندگی کند. او خود را مانند شمعی می‌داند که در برابر محبت معشوق ذوب می‌شود و در انتظار آمدن اوست. شاعر با ابراز حسرت و longing به یاد تو در خاک کوی محبوبش می‌افتد و به سختی فراق و غم عشقش اشاره می‌کند. او از بی‌کسی خود در این درد سخن می‌گوید و از معشوقش می‌خواهد که به او نوازی کند و او را تسلی دهد. در کل، شعر تمی عمیق از عشق، فراق و آرزوها را به تصویر می‌کشد.