نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل به جان آمد از عنا دیدن

وز عنای جهان بلا دیدن

قطره‌ای خون بلا چگونه بشد

تا به کی باشد این جفا دیدن

ستم و ظلم بیش ازین نتوان

بر من خسته دل روا دیدن

جور و خواری چنین روا نبود

بر تن زار مبتلا دیدن

جان شیرین تویی و رفته ز تن

جان ز تن چون توان جدا دیدن

بی رخ خوب تو به جان آمد

مردم دیده‌ام ز نادیدن

ای دل از بخت خویش باید دید

یا از آن یار بی وفا دیدن

این جفاها که می‌کشی ز فلک

می‌نباید تو را ز ما دیدن

بی نواییم لازمست تو را

نیک در حال بی نوا دیدن

تو طبیب منی روا داری

خستهٔ خویش بی دوا دیدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنجی که به خاطر فاصله از محبوبش تحمل می‌کند، سخن می‌گوید. او به سختی‌های زندگی و ظلمی که بر او روا داشته شده اشاره می‌کند و از بی‌رحمی روزگار شکایت دارد. دلش از فراق یار به تنگ آمده و نمی‌تواند این جفاستی را که از عالم می‌بیند، تحمل کند. او به ناتوانی و زخم‌خوردگی خود اشاره کرده و از محبوب خود می‌خواهد که به او کمک کند، زیرا او را طبیب خویش می‌داند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که باید از بخت و تقدیرش راضی باشد و به خاطر محبوبش، تحمل کند.