نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن

مراد من بود از گل جمال او دیدن

گرفته دست نگاری به دست در بستان

به ذوق در چمن و لاله زار گردیدن

چه خوش بود سر زلفین پیچ در پیچش

به گاه بوسه ربودن به دست پیچیدن

ز سرو قامت رعنای او به وقت کنار

هزار درد توان از میان او چیدن

چو نرگس ارچه شد آزاد قامتش چه خوشست

بنفشه وار مرا خاک پاش بوشیدن

دو چشم مست تو بر حال من نمی‌بخشد

اگرچه سهل بود پیش مست بخشیدن

ز ابر رحمت حق گرچه گریه خوش باشد

خوشست نیز چو گل ز آفتاب خندیدن

ز شاه مات جفایش عناست بر دل من

نماند چارهٔ ما غیر عرصه برچیدن

سخن زیاده مگوی ای جهان که حیف بود

گهر به دست خُرد دادن و نسنجیدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عاشقانه خود را به تصویر می‌کشد. او به باغ می‌رود تا گل بچیند و امیدوار است جمال معشوقش را ببیند. او با دستی زیبا در بستان گام برمی‌دارد و از زیبایی گل‌ها لذت می‌برد. شاعر به زیبایی زلف‌های معشوق و قامتش اشاره می‌کند و می‌گوید که در کنار او تمام دردها فراموش می‌شود. همچنین، به جذابیت و تأثیر چشمان معشوق اشاره دارد و می‌گوید که حتی با وجود اینکه در زندگی مشکلاتی هست، زیبایی و خوشی‌های طبیعی مانند خنده گل و بارش باران باعث شادی می‌شوند. در نهایت، شاعر از غم عشق و جدایی صحبت کرده و می‌گوید که بیشتر از این نباید حرف زد، چرا که ارزش عشق را نمی‌توان با کلمات سنجید.