نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن

از تو زبان درازی وَز من زبان بریدن

تا کی چنین نمایی حال دلم به تحریر

وز ماجرای عشقش این سرزنش شنیدن

پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن

ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن

در پای جان فروشد صد خار هجر و دستم

یک گل نمی‌تواند از باغ وصل چیدن

آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار

چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن

آن سرو را چو بر ما هرگز گذار نبود

تا کی توان به خواری گرد جهان دویدن

دارم هوای رویش امّا نمی‌تواند

مرغ دل ضعیفم در کوی او پریدن

هر کس که سر ز خطّش بیرون کشد به زاری

خطّ خطا بباید بر حرف او کشیدن

گویی ز جان کشیدند نقش رخ تو ورنی

از آب و گل بدیع است این صورت آفریدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق خود می‌گوید. او از قلمش می‌خواهد که به او کمک کند تا احساساتش را بیان کند، اما می‌بیند که حتی با نوشتن هم نمی‌تواند دردی که در دل دارد را به تصویر بکشد. او پیوند عشقش را شکسته می‌بیند و از دشواری‌های هجران شکایت می‌کند. شاعر توصیف می‌کند که چگونه نمی‌تواند به راحتی از عشقش جدا شود، مانند بلبل که نمی‌تواند از گلزار جدا باشد. او آرزوی دیدن محبوبش را دارد و احساس می‌کند که برای رسیدن به او در رنج است. در نهایت، به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که چهره‌اش با وجود سختی‌ها و درد، هنوز هم دل‌انگیز است.