شمارهٔ ۱۱۴۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا و دیده جانم به وصل بینا کن
به بوی زلف خودم دلبرا توانا کن
به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندام
زبان بلبل جان را به طبع گویا کن
چو بستهام دل خود را به زلف سرکش تو
دری ز وصل نگارا به روی او وا کن
ز هجر چشمه ز چشمم روان شدهست بیا
درون دیده ما همچو سرو مأوا کن
ز درد عشق دلا گر پناه میطلبی
پناه در شکن زلف یار پیدا کن
به چشم جان به رخ خوب او ببین و زکات
ز لعل دلکش او بوسهای تمنّا کن
ز روی لطف نگارا تو بندهٔ خود را
درون خاطر عاطر به گوشهای جا کن
دلا ز آتش هجران بسان عود بسوز
جهان به آب دو دیده بسان دریا کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف عمیق و درد عشق اشاره دارد. شاعر از معشوقهاش میخواهد که با زیبایی و زلفهایش جان او را روشنی بخشد و آرزو دارد که در کنار او باشد. او از هجر و دوری به شدت غمگین است و به جذب محبت و نزدیکی با معشوق yearning دارد. شاعر از معشوقه میخواهد که به او پناه دهد و دلش را به عشق او مشغول کند. همچنین او تمنا میکند که لحظاتی دلنشین و سرشار از عشق را تجربه کند و در نهایت به آتش عشق خود میسوزد و احساساتش را با اشکهایش بیان میکند.