نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده است

وآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است

آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحر

و ابرو نگر که شست کمان را گشاده است

تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکن

ای دل که ترک عربده جو مست باده است

کامم نداد آن دهن تنگ چون شکر

دلبر به چشم شوخ دل از من ستانده است

کارم به کام دشمن و بارم به دل مگر

مادر مرا ز بهر چنین روز زاده است

شه رخ مزن به اسم شهم بیش از این که دل

در عرصهٔ جفای تو مسکین پیاده است

حال جهان چو پرسی و گویم که حال چیست

خون در دلم ز غصه دهر ایستاده است

رخساره‌ام به خون جگر گشت زرنگار

تا دیده را نظر به زنخدان ساده است

دیگر نیامدش دو جهان در نظر دلم

تا چشم جان بدان رخ چون مه فتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و دلربایی محبوبش صحبت می‌کند. او به تصویری از محبوب اشاره می‌کند که در کنار جویی ایستاده و زلفش به مانند مه بر چهره‌اش افتاده است. این محبوب با غمزگی که خواب را از وی می‌رباید و ابروانی همچون کمان دارد، دل شاعر را به شدت می‌فریبد. شاعر از درد و غم ناشی از این عشق سخن می‌گوید و می‌گوید که دلش در کار دشمنی است و از غصه‌های روزگار رنج می‌برد. در نهایت، او به زیبایی محبوبش و تأثیر عمیق او بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگر چیزی برایش اهمیت ندارد، جز چهره محبوبش.