شمارهٔ ۱۱۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
یک لحظه به سوی ما گذر کن
وز لطف به حال من نظر کن
آزار دلم مجوی ازین بیش
از آه چو آتشم حذر کن
این تندی و تیزی ای جفا جوی
از بهر خدا ز سر به در کن
چون خاک ره تو گشتم از جان
چون سرو سهی به ما گذر کن
در کلبه حزن ما نگارا
شمعی ز جمال خویش برکن
ای دل چو وصال نیست ممکن
برخیز و ز کوی او سفر کن
یا با غم عشق یار میساز
یا خوش بنشین و ترک سر کن
بر عهد نه محکمست دلبند
اندیشه دلبری دگر کن
شیرینی قند اگر نیابی
میلی به وفا سوی شکر کن
از خون جگر دلا ز جورش
یک روی جهان ز دیده تر کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از محبوب خود درخواست میکند که یک لحظه به او نگاه کند و از آزار بیشتر دلش پرهیز کند. او از محبوب میخواهد که تندی و جفایش را کنار بگذارد و به او محبت کند، زیرا او در عشقش همچون خاک پای محبوبش است. شاعر در کلبهاش به غم نشسته و درخواست میکند که با زیبایی خود دلش را روشن کند. با این حال، او میداند که وصال ممکن نیست و از محبوب میخواهد که یا با غم عشق کنار بیاید یا ترک کند. در نهایت، شاعر به محبوبش میگوید که اگر شیرینی عشق را نمییابد، به وفای او دل نبندد و غم را به خاطر جفاهایش تحمل کند.