شمارهٔ ۱۱۶۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به دل گفتم برو شَست دو زلفش را پناهی کن
گوا نِه مردم دیده به راهش عذرخواهی کن
بگو از شوق آن قامت قیامت میکنم هر دم
سهی سروا به لطف خود به سوی ما نگاهی کن
چو زلف کافرت جانا به سودا شهرتی دارد
که گفتت ای دل مسکین که سودای سیاهی کن
اگرچه بر هلال ابرویت پیوسته مشتاقم
نظر بر ما بیا و همچو رویت هر به ماهی کن
اگرچه صاحب حسنی و عشّاقان تو بسیار
چو آئینه رخت روشن حذر از سوز آهی کن
منم طفل بشیر راه عشق ای یوسف کنعان
بده کام دلم باری نظر بر بی گناهی کن
عزیز مصر دلها شد زلیخا در رُخش خندان
ندادش کام دل دلبر برو رویش به چاهی کن
گدای کوی وصل تو ز جان گشتم تو میدانی
بیا از روی لطف ای جان گدا را پادشاهی کن
تو شاه لشگر عشقی خیالت غارت دلها
کمند بگذار میل دل سوی خیل و سپاهی کن
دلا از جاده اخلاص پا بیرون منه زنهار
دعای دولت جانان بگوی و رو به راهی کن
جهانی دشمن جانم شده در عشق روی تو
دل خود را قوی دار و به درگاهش پناهی کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به دلش میگوید که به خاطر عشق و زیبایی معشوقش، نباید از او خواستهای داشته باشد. او از دل میخواهد که به معشوق نزدیک شود و از شوق و عشقش بگوید. همچنین، شاعری به احساسات و آرزوهایش اشاره میکند و از معشوق میخواهد که لطف و توجهی به او کند. او خود را دردی عاشقانه میداند و به عشق معشوقش ایمان دارد. در نهایت، به نوعی دعا و درخواست کمک از معشوق مطرح میشود، بهخصوص در شرایطی که با سختیها و دشمنیها روبهرو است.