شمارهٔ ۱۱۶۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن
بده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن
گواه خون دل ماست مردم دیده
تو چشم سوی من و گوش بر گواهی کن
که خون دل به فراقت ز دیده میبارد
ز وصل خویشتنش زود عذرخواهی کن
وگر ز مردم چشمم نمیکنی باور
نظر به اشک چو مرجان و رنگ کاهی کن
منم گدای سر کوی تو دریغ مدار
نظر ز حال فروماندگان و شاهی کن
درین جهان اگرت وصل دوست میباید
بیا و از دل و جان آه صبحگاهی کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دعوت و خواهش معشوق میپردازد که دل شاعر را تسخیر کند و در زندگی او سلطنت کند. شاعر از معشوق میخواهد که نسبت به احساسات او توجه کند و با نگاه و گوش خود به درد دل او گوش دهد. او به شدت از جدایی رنج میبرد و خواهان نزدیک شدن دوباره به معشوق است. همچنین، از معشوق میخواهد که به حال دیگران هم توجه کند و با او در وصال باشد، زیرا تنها در آن صورت زندگی برایش معنا پیدا میکند. شاعر در این شعر از احساسات عمیق عشق و فراق سخن میگوید و به معشوق تأکید میکند که هر گونه رفتار و توجهی از او برایش ارزشمند است.