شمارهٔ ۱۱۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پشت دلم ز بار فراقت خمیده است
جانم ز درد عشق تو بر لب رسیده است
دانی که در فراق رخت ای دو دیدهام
خون دلم ز دیدهٔ حیران چکیده است؟
ای نور دیده تا ز برم گشتهای جدا
بخت از برم چو آهوی وحشی رمیده است
صبرم ز روی خویش مفرمای بعد از این
شوق رخ تو پردهٔ صبرم دریده است
رحمی بکن به حال دل مستمند من
عمریست تا که بار فراقت کشیده است
کامم بده ز لب که مرا تلخ گشت کام
بسیار شربت شب هجران چشیده است
مسکین دل حزین مرا خوش بدار از آنک
عشق رخ ترا ز جهانی گزیده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد فراق معشوق و عذاب ناشی از عشق سخن میگوید. او احساس میکند که دلش از غم جدایی خمیده و جانش از درد عشق به لب رسیده است. از معشوقش میخواهد به حال دلش رحم کند و اذعان میکند که سالهاست بار فراق را به دوش میکشد. در این شعر، صبر شاعر در برابر عشق و longing، که به افسردگی و تلخی او منجر شده، به تصویر کشیده شده و تقاضای او برای نوشیدن شراب عشق و نزدیکی به محبوبش، جلوهگر احساسات عمیق اوست.