شمارهٔ ۱۱۷۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
زین بیشتر چون زلف خود خاطر پریشانم مکن
واندر فراق ای عمر من شیدا و حیرانم مکن
دردی ز تو دارم ولی درمان نمییابم چرا
آخر که گفتت درد ده وز لطف درمانم مکن
از دست هجران جان من آمد به لب از وصل خود
دادم بده زین بیشتر بیداد بر جانم مکن
پیمان تو با من دادهای در عهد حسن خویشتن
ای نور دیده رخنهای در عهد و پیمانم مکن
من ذرّه ناچیز و تو سلطان انجم خود تویی
خورشیدوارم رخ نما چون ابر گریانم مکن
هرچند من مستغرقم از آب چشم خویشتن
بر آتش هجران خود زین بیش بریانم مکن
ای جان و ای جانان من فرماندهی بر جان من
هر جور میخواهی بکن در بند هجرانم مکن
چون از رخ جان پرورت هستم بعید اندر جهان
من لاشهٔ بی حاصلم در عید قربانم مکن
از تاب چوگان دو زلف اندر سر میدان عشق
مانند گوی اندر غمت افتان و خیزانم مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه از عشق و دلتنگی خود میگوید و از محبوب خود میخواهد که سبب پریشانی و دردش نشود. او به شدت تحت تأثیر فراق محبوب است و میگوید که به خاطر دوری او جانش به لب رسیده است. شاعر از محبوب میخواهد که با نـقض عهدی که با او بسته، بیشتر از این او را رنج ندهد. او خود را ناچیز و محبوب را بزرگتر از خورشید میبیند و به طعنه میگوید که حالش به قدری بد است که نمیخواهد در آتش هجرانش بسوزد. همچنین از اینکه در عشق مانند گوی در میدان بازی است، ابراز ناراحتی میکند و به محبوب میگوید که جلوی آزار او را بگیرد. در نهایت به تلخی و درد عاطفیاش در این عشق اشاره میکند.