نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زمانه تا به کی آخر جفا کند بر من

به آتش غم هجران بسوزدم خرمن

نسیم زلف تو گر بشنوم ز باد صبا

چنان بود که به یعقوب بوی پیراهن

شکسته دل منم از تاب هجر تو زین بیش

دل حزین مرا همچو زلف خود مشکن

نسوخت بر من مسکین دلت نشاید گفت

تو نام دل منهش کان دلیست از آهن

بیا و بر سر و چشم جهان نشین عمری

که رفته‌ای ز بر من چنانچه جان ز بدن

اگر برم به زبان نام تو ز غایت شوق

هراز بار بشویم به مشک ناب دهن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنجی که بخاطر دوری معشوق متحمل می‌شود، صحبت می‌کند. او به شدت تحت تأثیر هجران است و احساس می‌کند که زمان همان‌طور که بر او ظلم می‌کند، نمی‌تواند این درد را فراموش کند. او به یاد معشوق و بوی خوش او می‌افتد و دلشکسته و غمگین است. شاعر از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند و به یاد او باشد. او همچنین در تلاش است تا با نام معشوق، این غم را تسکین دهد، اما می‌داند که دلش همچون زلف معشوق شکننده است. در نهایت، او آرزو دارد که معشوق همیشه در نظرش باشد و این درد دوری پایان یابد.