شمارهٔ ۱۱۸۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مکن تو روی چو خورشید خود نهان از من
که در فراق برآمد دو صد فغان از من
روان به پای تو کردم دلی که بود مرا
قرار و صبر و خرد بستدی روان از من
چو سرو ناز اگر سوی باغ بخرامی
به جای زر به نثار قدت روان از من
صبا برو بر یار شکسته پیمانم
بپرس دلبر ما را به صد زبان از من
پس از سلام و تحیت چو بی شمار دهی
بگو بگوی خدا را به دلستان از من
که رفت تا تو برفتی قرار از دل ما
چراست آن رخ زیبا چنین نهان از من
گذشت عشق من و تو ز خسرو و شیرین
از آن زنند به هر کوچه داستان از من
به هجر روی تو بس ناتوان و مسکینم
ببرد عشق رخت طاقت و توان از من
چو نیست هیچ نصیبم ز شادی شب وصل
ملول من ز جهان در غم و جهان از من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و فراق خود میگوید و از زیبایی معشوقش که از او پنهان شده، ناله میکند. او اشاره میکند که چطور عشق و زیبایی محبوبش، دل و روحش را متلاشی کرده و تمام آرامش و صبرش را از او گرفته است. شاعر از معشوق میخواهد که به یادش باشد و از روزهای خوشی که با هم داشتهاند، صحبت کند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که جدایی از محبوبش او را بسیار ناتوان و ناراحت کرده و در این وضعیت هیچ امیدی به شادی ندارد. احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق در این شعر به خوبی بیان شده است.