نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به کی در پا کشد زلفت دل مسکین من

رحمتی بر حال ما کن ای مه و پروین من

چون من از دنیا و عقبا مهر تو بگزیده‌ام

نور چشمم از چه رو رفتی چنین در کین من

رویم از درد فراقت زرد و اشک دیده سرخ

یک نظر فرما خدا را بر رخ رنگین من

تا ببینی خون دل بر رویم از هجران روان

بو که باری رحمت آری بر تن مسکین من

تا به کی بر پشت طاقت بار هجران می‌نهی

از وصالت شاد کن جانا دل غمگین من

خسته هجران منم یک شب گذر کن سوی ما

شمع مومین دان ببین چون سوخت بر بالین من

دلبرا فرهادسان چون جان شیرین در برت

کرده‌ام از من مشو دور ای چو جان شیرین من

گفتمش دل را ببردی قصد جانم می‌کنی

در جوابم گفت آری این بود آیین من

چشم مستش خون جان ما بخورد اندر جهان

با دو زلف کافرش گفتم بیا در دین من

بر دو چشم شیرگیرش خون جان ما بخورد

پس چرا از ما رمید آن آهوی مشکین من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم جدایی معشوق خود سخن می‌گوید و از او خواهش mercy و رحمت می‌کند. او به زیبایی‌های محبوبش اشاره کرده و حسرت دوری را به تصویر می‌کشد. شاعر از ناتوانی‌اش در تحمل بار فراق می‌گوید و می‌خواهد که محبوب یک بار هم که شده نگاهی بر او بیندازد تا درد دلش را ببیند. او به آرامش و شادی‌ای که با وصل محبوب به دست می‌آورد، اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که به سوی او بیاید و حال او را تسکین بخشد. در نهایت، شاعر به عشق و وابستگی شدیدش به محبوب اشاره کرده و با احساساتی عمیق به جستجوی وصال او می‌پردازد.