شمارهٔ ۱۱۸۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بگشای چشم مرحمت و حال ما ببین
بر جان من ز جور فراقت جفا ببین
حالم عظیم ناخوش و دردم ز غم به دل
هستی طبیب دل تو به دردم دوا ببین
معنی نداند آنکه کند عیب در غمم
ای پادشاه صورت حال گدا ببین
بردی ز حد جفا صنما هم به سوی ما
از روی لطف خویش به چشم وفا ببین
بگذر چو سرو ناز و نظر کن ز روی لطف
بر حال ما تعدّی هر ناسزا ببین
بیگانهوار تا به کی آخر ستم کنی
چشم وفا گشای و در این آشنا ببین
گر در جهان به خاک منت اوفتد گذر
از خاک ما دمیده تو مهر گیا ببین
گردی که در هوا رود از خاک پای تو
در چشم ما عوض توتیا ببین
در خیر کوش و بیش میازار خلق را
آری جهان سفله ندارد بقا ببین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از محبوب خود میخواهد که به حال او نگاهی بیندازد و به درد و رنجی که از جدایی احساس میکند، توجه کند. او دردمند و ناخوش است و به طبیب دل خود (محبوب) مراجعه میکند تا درمانش کند. شاعر اشاره میکند که کسانی که درد او را نمیفهمند، نمیتوانند عیبجویی کنند. او از محبوب میخواهد که با نگاهی مهربان به او توجه کند و از ظلم و ستم خود دست بردارد. شاعر همچنین بر اهمیت مهر و محبت تأکید میکند و به بیرحمی دنیا اشاره میکند که تحت سلطه افراد پست قرار دارد. در نهایت، او از محبوب میخواهد که به جای آزار دیگران، در کارهای خیر باشد.