شمارهٔ ۱۱۹۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دو دیده چون کنم درمان ندارد درد تو
در غم عشقت دل تنگم نباشد مرد تو
گفته بودم جان شیرین را که در کارت کنم
چون بدیدم این محقّر نیست اندر خورد تو
درد بر دردم به دل تا کی کنی از روز هجر
ای عزیز من بگو تا کی ببینم درد تو
بیش ازین از تیغ هجرانم میازار ای نگار
در جهان آخر بگو تا کیست همآورد تو
در سرابستان چو دیدم قامتت گفتم کجاست
سرو بستان تا به جان و دل بچیند درد تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنجی که به خاطر عشق معشوقش تحمل میکند، صحبت میکند. او احساس میکند که چشمانش قادر به درمان درد محبت نیست و دلش با غم عشق پر شده است. شاعر به معشوقش میگوید که با وجود تمام محبتها، نمیتواند او را فراموش کند و از درد جدایی رنج میبرد. او همچنان از معشوق میخواهد که مشخص کند این درد تا کی ادامه خواهد داشت و حسرتهایی که به او وارد شده را درک کند. در نهایت، شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره میکند و ناامیدیاش را از بیپاسخ ماندن در این عشق ابراز میکند.