نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به کی مسکین دلم باشد ز هجرانت حزین

رحم کن بر حال من طاقت ندارم بیش ازین

گفته بودی در وفایت عهد بر جا آورم

نیست گویی در دلت عهدی که کردی پیش ازین

عهد مشکن چون دو زلفت در وفای من بکوش

تا کنم بر جانت ای جان صد هزاران آفرین

از وصالم یک زمان بنواز جانا تا شوم

بر درت از جان غلام کمترین را کمترین

عقل می‌گوید برو ترک غم عشقش بگوی

چون کنم ترک غمش کاو هست چون نقش نگین

مهر مهرت از دل پر آتش ما چون رود

مهر رویت در دل ما هست چون نقش نگین

با وجود آنکه کردی بس جفا بر جای من

در سر کار تو کردم در جهان دنیا و دین

گرچه برگشتی ز من، من سر نگردانم ز تو

شیوه ی مردان نباشد ای دلارامم چنین

گرچه بگزیدی کسی دیگر به جای من ولی

در جهان جز روی خوبت کی بود ما را گزین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم جدایی عاشقانه خود می‌گوید. او به محبوبش می‌نویسد که دیگر نمی‌تواند فراق او را تاب بیاورد و از او می‌خواهد بر حالش رحم کند. شاعر به یاد وعده‌ای که محبوبش داده اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که به عهد خود وفا کند. او احساس می‌کند که عشق محبوبش به دلش چون جواهری نادر است و نمی‌تواند از آن بگذرد. با وجود جفاهایی که از محبوبش دیده، هنوز هم به او وابسته است و نمی‌تواند به سادگی از او دل بکند. شاعر همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که در دنیا کسی را جز محبوبش انتخاب نمی‌کند. در کل، شعر سرشار از عواطف و احساسات عمیق عاشقانه است.