شمارهٔ ۱۲۰۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانم به لب رسید ز جور و جفای تو
تا کی کشم ملامت هر کس برای تو
چندان که میکشم ز جفای تو جورها
از دل به در نمیرود ای جان وفای تو
جانا به خون جان منت گر رضا بود
جان را چه وقع است مقدّم رضای تو
گفتم به دل که ای دل بیچاره چاره چیست
بالای همچو سرو روان شد بلای تو
تا کی کشم ملامت و تا کی برم عنا
کردم جهان و جان به سر ماجرای تو
دل رفت از بر من و جان نیز در خطر
وآنگه بگو که میدهدم خونبهای تو
بیگانه شد ز جان و جهان ای صنم چرا
هر کس که شد ز جمله جهان آشنای تو
آخر تو کیستی و من ذره چیستم
تو پادشاه هر دو جهان من گدای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از رنج و سختیای که بهخاطر عشق و تصرف محبوبش متحمل میشود سخن میگوید. او از ملامت و سرزنشهای دیگران به خاطر این عشق گلهمند است و میگوید که هرچه از جفا و بیوفایی معشوق تحمل میکند، نمیتواند او را از دلش بیرون کند. شاعر به خود میگوید که باید چه کار کرد وقتی که بلای عشق محبوب به جانش افتاده است. او در نهایت به شدت وابستگیاش به این عشق پی میبرد و خود را در مقابل محبوبش به عنوان گدا و او را به عنوان پادشاه هر دو جهان میداند.