نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

صبا تو حال دل خسته با نگار بگو

حدیث روز غم ما به غمگسار بگو

اگر ملول نگردد ز من بپرس نهان

و گر بپرسدت از من به آشکار بگو

که بی وصال تو جانم به لب رسید ز غم

بیا به غور دلم رس تو زینهار بگو

بگو که ای بت سیمین عذار سنگین دل

مرا به درگه تو از چه نیست بار بگو

چو روزگار برآشفته‌ام چرا با ما

به جان رسید دل از جور روزگار بگو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از شخصی به نام صبا خواسته است که احوالات دل خسته‌اش را به محبوبش بگوید. او از غم‌های خود سخن می‌گوید و از صبا می‌خواهد اگر محبوب از او سؤالی کرد، به‌روشنی پاسخ دهد. شاعر ابراز احساساتی عمیق می‌کند و می‌گوید که بدون وصال محبوبش در رنج و عذاب است. همچنین از محبوب می‌خواهد که بگوید چرا به او توجهی نمی‌کند و از مشکلات روزگارش نیز نالان است. در نهایت، در این شعر، غم و اشتیاق به وصال محبوب به وضوح حس می‌شود.