شمارهٔ ۱۲۱۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای که دل دارد بسی بر روی جانان آرزو
چون کسی کاو درد یابد سوی درمان آرزو
گرچه بی سامانم از تو وصل میخواهم شبی
زانکه میدانم که دارد سر به سامان آرزو
آرزوی من به خاک پای تو دانی که چیست
همچو تشنه کاو برد بر آب حیوان آرزو
آرزومندم چنان بر روی شهرآرای تو
مرده را بینی که چون باشد سوی جان آرزو
بس بکوشیدم که رویت باز بینم دلبرا
برنیاید هیچ کامی بنده را زان آرزو
صبر از حد رفت و جان آمد به لب از جور یار
هیچ میدانی چه دارد دل ز جانان آرزو
موسم گل در بهار اندر چمن هر سو چمان
بر لب جویی کند سروی خرامان آرزو
گر ندارد با جهان میلی نگار بی وفا
دیده باری بر رُخت دارد فراوان آرزو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک عاشق است که آرزوهایش را درباره معشوقش بیان میکند. او میگوید که قلبش به شدت به دیدار معشوقش مشتاق است و به دنبال درمان دردهایش میباشد. با وجود اینکه در زندگی احساس عدم سامان دارد، تنها چیزی که آرزو میکند، وصال معشوقش است. شاعر آرزوی خود را با تشبیه به تشنهای که به آب حیوان میرسد توضیح میدهد و میگوید که چقدر دیوانهوار و بیتاب است تا فقط یک شب با معشوقش باشد. او همچنین اشاره میکند که صبرش به سر آمده و جانش در آستانه از دست رفتن است. در نهایت، عشق او به معشوقش را با زیبایی بهار و گلها مقایسه میکند و میگوید که حتی اگر معشوقش به او توجه نکند، همچنان آرزوهایش ادامه دارد.