نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آه از این روزگار گردیده

آه از این کار ناپسندیده

جان رسیدم به لب بگو چه کنم

از جفای تو ای دل و دیده

از جفاهای چرخ بی قانون

خون فشانیم دایم از دیده

ای بسا خار کز غمت خوردیم

یک گل از باغ وصل ناچیده

من ز وصف جمال او گشتم

عاشق روی دوست نادیده

همه چشمی جمال تو طلبند

خوش بود مردم جهان دیده

هیچ دانی بتا که آن بالا

بر دل ما بلاست از دیده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از درد و رنجهای زندگی گله می‌کند و از کارهای ناپسند و تقدیر ناعادلانه سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که به مرز ناامیدی رسیده و از جفای عشق و درد فراق می‌نالد. همچنین از غم و اندوهی که در دل دارد و از عواطف عمیقش نسبت به معشوق سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه مردم در جستجوی زیبایی او هستند و در نهایت اشاره به حسرتی می‌کند که بر دل او نشسته و زندگی او را تحت تأثیر قرار داده است.