شمارهٔ ۱۲۵۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا کی دلا به دام غمش اوفتادهای
صد داغش از فراق به جانم نهادهای
تا چند جان به زلف دلاویز بستهای
تا سیل خون ز دیده روانم گشادهای
ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن
بردی ز دست ما دل و بر باد دادهای
چون سرو ایستادهای به لب جوی در چمن
هرگز ز لب تو کام دل ما ندادهای
کی بر منت نظر بود ای یار سنگدل
مغرور حسن خویشتن و مست بادهای
ما در غمت نشسته به خاک رهیم و تو
مانند سرو بر لب جو ایستادهای
ای اشک تا به چند بیفتی به خاک راه
گویند در جهان که تو معروف زادهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنجی که از عشق و فراق معشوقش تجربه میکند، اشاره میکند. او به معشوق میگوید که تا کی باید در دام غمش گرفتار باشد و چطور باید از عذاب فراق او رنج ببرد. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود میگوید و به احساس بیکسی و ناامیدیاش اشاره میکند. او همچنین به عدم توجه معشوق به درد و رنج خود، حتی در حالی که او در زیبایی خود مغرور و مست است، انتقاد میکند. در نهایت، او اشکها و غم خود را بیان میکند و از معشوق میخواهد که کمی به حال او توجه کند.