شمارهٔ ۱۳۰۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست یاری به جهان مثل تو کس دلداری
چابکی سروقدی سیم بری عیّاری
خلق گویند که بدخوست برو ترکش کن
چون توانم که کنم ترک چنان دلداری
در حریم حرم وصل تو خواهم که کنم
از دل زار پر اندوه به زاری زاری
تا مگر رحم کنی بر من بی دل ز کرم
میکشم جور و جفای تو فراوان باری
بارها بار طلب کرد دلم در کویت
پاسبان درت ای دوست ندادم باری
چون نیفتاد به دستم گلی از گلشن وصل
برکن از لطف خود از پای دل ما خاری
بار بسیار بر این خسته دلم هست بسی
نیست چون بار فراقت به دل من باری
چون مرا بار فراق تو درآورد ز پای
آخر ای دوست منه بر سر این سرباری
گفتم ای دوست ببستی کمری بر کینم
از منش شرم نبود او و بگفتا آری
کارم از دست شد و درد فراقم بر دل
بی تکلّف چه بود خوشتر از اینم کاری
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ترسم آنگه که بجویی نبود آثاری
طوطیان را به سخن هست فصاحت بسیار
لیک هرگز نبود چون تو شکر گفتاری
کبک را هست خرامیدن رعنا لیکن
نکند چون قد زیبای تو خوش رفتاری
غم حال من بیچاره سرگشته بخور
که ندارم به جهان غیر تو کس غمخواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از دلداری و محبت بیپایان محبوبش سخن میگوید و از تنهایی و درد فراقش شکایت میکند. او به زیبایی و چابکی محبوبش اشاره میکند و میگوید که هیچ یاری به مانند او نیست. دیگران او را بدخواه مینامند، اما شاعر نمیتواند از او دست بکشد. او در دلش آرزوی وصال محبوب را دارد و به دردمندی و جفای او اشاره میکند. شاعر از بار سنگین فراق شکایت میکند و میگوید که در دلش غم و اندوه زیادی وجود دارد. او از محبوبش میخواهد که بر او رحم کند و به دنبال دلی که در درد فراقش پنهان شده، برود. غزل به زیبایی و اسایش کلام محبوب نیز میپردازد و در نهایت از عدم وجود کسی جز محبوب در زندگیاش سخن میگوید.