شمارهٔ ۱۳۰۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به امیدی که برآید مه رویت سحری
یا بیابم ز نسیم سر زلفت خبری
همه شب شمع صفت در غم رویت تا روز
میکنم گریه که از صبح بیابم اثری
همچو خاکم به سر کوی امیدت ساکن
تا مگر سرو صفت سوی من آری گذری
کیمیا خاصیتی، خاک رهت گشتم از آن
تا کنی سوی من خسته هجران نظری
تا به کی بر من بیچاره کنی جور و جفا
تا به کی شاد بود از شب وصلت دگری
چند در آتش هجران تو سوزد دل من
تا به کی خون رود از دست غمت در جگری
کشتی وصل نگارم به کناری نرسید
دست امید نکردم به میانش کمری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره عشق و جدایی خود از معشوق سخن میگوید. او با امید به دیدار یار و شنیدن خبری از او شبها در غم فراق، مانند شمع میسوزد و گریه میکند. او به شدت منتظر است تا شاید روزی یار به سویش بیاید و او را در آغوش بگیرد. شاعر به تعبیر احساسات عمیق خود، از درد و رنج جدایی میگوید و از یار میخواهد که به او توجهی کند و به زندگیاش سر و سامان دهد، چرا که دیگر نمیتواند تحمل درد و غم این جدایی را داشته باشد. در نهایت، او از ناامیدی و عاشق شدن به مرگ امید اشاره میکند.