شمارهٔ ۱۳۰۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه باشد ار به من خسته دل کنی نظری
و یا بپرسی از حال زار من خبری
چو خاک بر سر راهت فتادهام چه عجب
اگر تو بر سر خاک رهی کنی گذری
مرا تو مردمک دیدهای و در غم عشق
به روی آب فکندیم با تو ما سپری
شرار آه من از چرخ نیلگون بگذشت
نمیکند به دل همچو آهنت اثری
به تحفه خواستی از من روان فرستادم
به غیر جان نبود چون کنیام ماحضری
تو را چو ما و به از ما بسی نگارینست
به جان تو که نداریم غیر تو دگری
نظر به حال جهان کن دمی ز روی کرم
که مه دریغ نمیدارد از جهان نظری
چو حلقه میزنمت سر به در دری بگشای
که ره نمیبرم ای دوست جز درت به دری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل شکستگی و عشق خود سخن میگوید و خواستار توجه معشوقش است. او به وضوح بیان میکند که چقدر در عشق به او گرفتار شده و همچنین حسرت و درد ناشی از جدایی را احساس میکند. شاعر از معشوق میخواهد که نگاهی به حال او بیندازد و لحظهای از محبتش را نثارش کند، زیرا او به حدی به معشوق وابسته است که بدون او نمیتواند زندگی کند. در نهایت، شاعر امیدوار است که معشوق در کمال بزرگواری، در را به روی او باز کند و اجازه دهد که به او نزدیکتر شود.